این داستانو خیلی وقت پیش نوشتم (خیلی وقت پیش یعنی چند ماه پیش). همینجوری دلم خواست اینجا پستش کنم. دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده ولی حیف که وقتشو ندارم دیگه. وقته نوشتن و سر زدن به وبلاگهایی که دوست دارم و دیگه ندارم....
-------
درد وحشتناکی توی تمام بدنش پیچیده، نفس کشیدن سخت شده. با اینکه عرق تمام بدنشو مثل یه پتو در بر گرفته سردشه، خیلی سرد...انگار توی رگهاش به جای خون یخ جاریه. چشمهاش از شدت درد میخوان بپرن بیرون. دورو برشو نگاه میکنه...با اینکه نمیتونه خوب ببینه. توی اتاقشه. اتاقی که الان به نظر خیلی بیش از حد گنده و سرد به نظر میرسه. میدونه که تنهاست. درد تلخی توی سینه احساس میکنه. اگه قدرتشو داشت حتماً یه پوزخند میزد. "جالبه. کی فکرشو میکرد...منی که توی جوونی هزار تا دوست و دوست دختر داشتم آخرش تنهای تنها بمیرم." خوب میدونه که دقایق آخر زندگیش هست. میتونه ضربان غیرمتعادل قلبشو توی سینه احساس کنه. دوست دخترشم مثل همیشه رفته آلمان. دوباره دوروبرشو نگاه میکنه، میخواد ببینه که هیولایی چیزی میاد که ببردش به جهنم.
از شدت درد بیهوش میشه...
وقتی چشاشو باز کرد نمیدونست کجاست. توی اتاقش نبود. یادش اومد که به شدت مریض بوده ولی توی بیمارستان هم نبود. تاریک بود، سرد بود و خفه. نمتونست نفس بکشه. خوابیده بود، ولی دیوارها به نظر خاکی میرسیدن. تنگ بود....ترس عجیبی برش داشت. "احمقا حتماً منو زنده زنده انداختن توی قبر." دلش میخواست جیق بزنه. تمام قدرشو جمع کرد. نمتونست این فضای تنگ و تاریک و خفه رو بیشتر از این تحمل کنه، باید هر جور شده خودشو میکشید بیرون. چشمهاشو بست، نفس عمیقی کشید و با تمام قدرتش به کیسه ای که توش بود زور زد. اما هیچی احساس نکرد. وقتی چشمهاشو باز کرد، نشسته بود...هوا روشن بود...دورش پر از آدم بودن...همه لباسهای مشکی پوشیده بودن و گریه میکردن...مردکی داشت نوحه میخوند. به خودش نگاه کرد...نصف بدنش هنوز زیر خاک بود. توی یه سنگ نشسته بود. برگشت و به اسم روی سنگ نگاه کرد. "لادن امیرپور". توی قبر خودش نشسته بود. هیچکی نمی تونست اون رو ببینه. "پس راستی راستی مردم...ولی اینجا چی کار میکنم؟" همیشه بهش گفته بودن بعد از مرگ دو تا فرشته میان و ازش سوال میکنن که نمازهاشو خونده یا نه، بعد از اون هم می بردنش برزخ. با هراس به دورو برش نگاه کرد، ولی انگار خبری نبود. "اگه سرو کله شون پیدا شد دروغ میگم. من که بلاخره جام تو جهنمه با این نماز خوندنام، یه دروغه دیگه ام روش." توی این فکر ها بود که زنی از توی جمعیت خودشو انداخت روش. حس عجیبی بود. دستهای زن توی بدنش بودن. به صورتش نگاه کرد...نسرین بود، دوست دخترش. داشت به شدت گریه میکرد. خودشو بیشتر انداخت روی قبر...و توی لادن. حسش خیلی عجیب بود، برای همین خودشو با یه حرکت از توی قبر کشید بیرون و کنارش وایستاد. دو نفر اومدن تا نسرین رو آروم کنن. قیافۀ هردوشون آشنا بود. سمیه و نگار...دوستهای قدیمیش. چندیدن سال بود که هیچکدومشون رو ندیده بود. دلش به حال دوست دخترش سوخت ولی میدونست نمیتونه کاری بکنه...دلش میخواست میتونست خم شه و برای یه بار دیگه اونو توی بغل بگیره. "حالا که نمیتونم کاری بکنم بهتره برم ببینم کی اومده و کی گشاد بازی در اورده و نیومده." تقریباً همه رو میشناخت. برادر بزرگش اونجا بود و چند تن از خونواده های دورش. بقیه همه دوستهاش بودن. کلی هم از بچه های لـزبین که قدیم ها باهاشون میگشت حاضر بودن. با کمال تعجبش دید که شش هفت تا از دوست دخترهای قدیمیش هم توی جمع هستن. همه ناراحت بودن و اشک میریختن. حس و حال عجیبی بود. صدای مردک تموم شد و همه تصمیم گرفتن تا برن. لادن هم تصمیم گرفت دنبالشون کنه و ببینه کجا میرن. "انگار کار دیگه ای هم دارم!" بنابراین پشت سر نسرین که به سمیه تکیه کرده بود به راه افتاد. مثل بقیه سوار ماشین شد. خدا رو شکر کرد که کسی اون صندلی رو اشغال نکرده بود، حس اینکه یه نفر توی بدنت باش عجیب بود...نمیخواست دوباره امتحانش کنه...حداقل نه برای الان...
وقتی که ماشین دم یه رستوران پارک کرد اصلاً تعجب نکرد. خوشحال بود که دارن پیاده میشن...گریه های مدام نسرین داشت عصابشو خرد میکرد...مخصوصاً که نمتونست کمکی بکنه. ولی خوشحال بود که بهترین رفیق دوران جوونیش، سمیه، اونجا بود تا نسرین رو دلداری بده...
توی رستوران جو کاملاً عوض شده بود. کم کم همه غم و غصه هاشونو فراموش کردن و شروع کردن به خوردن و خندیدن. لادن کلی توی این جور مراسم شرکت کرده بود و میدونست که چطوری هست، اتفاقاً خودش همیشه یکی از اون آدمهایی بود که زود همه چیزو فراموش میکرد و خنده رو پیشه میکرد...ولی حالا که نوبت خودش بود یه کم ناراحت بود. "میتونستن حداقل یه کم بیشتر صبر کنن، شکم پرستا فقط برای غذای اومدن." حوصلۀ دیدن خندۀ بقیه رو نداشت واسه همین رفت تا نسرین رو پیدا کنه. "اون منو مثل این دوستهای چسکی، مصنوعی فراموش نمیکنه." نسرین رو دید که کنار سمیه نشسته. دلش گرم شد و رفت پشتشون وایستاد.
" یادش به خیر لادن خیلی کباب دوست داشت..."
"میدونم سخته ولی با زمان همه چیز درست میشه." سمیه با این حرف دستشو گذاشت روی دست نسرین و بهش لبخند زد.
اخمهای لادن به هم گره خوردن. "میخوای دلداریش بدی مجبور نیستی بهش دست بزنی."
نسرین هم لبخند سیمه رو با لبخند خودش جواب داد. "مرسی سمیه. نمیدونم اگه تو نبودی چی کار میکردم."
سمیه در حالی که به نوازش دست نسرین ادامه میداد جواب داد، "تشکر لازم نیست عزیزم. میدونم خیلی لادن رو دوست داشتی و از دست دادنش برات سخته."
"آره حرومزاده! اگه راست میگی دستتو از روی دستش بر دار. خیانت کار کثافت."
"آره خوب از دست دادنش سخته. ما چندین ساله با هم بودیم. ولی خوب میدونی چیه...منو لادن زیاد همدیگه رو دوست نداشتیم. خیلی وقت بود که رابطه مون دیگه اون رابطۀ قدیمی نبود."
"چی داری میگی دیووووونه! ما همدیگه رو دوست نداشتیم؟؟؟؟؟؟؟؟ پس چرا من خبر نداشتم؟"
"واقعاً؟"
"آره. اصلاً لادن به جز خودش به فکر هیچکی دیگه نبود. حتی من که مثلاً دوست دخترش بودم."
"آره میدونم چی میگی. همیشه همینطور بود. همیشه خودخواه."
"آره. اینقدر تنبل بود که حتی نمیتونست درست و حسابی عشقشو به آدم بده. حتی توی بوسیدن هم ناشی بود، ولی نمیخواست تمرین کنه."
"من نــاشــــــــــــــــــــــــــــی بودم؟ ای آشغال لاشخور." سعی کرد یکی بزنه توی سر نسرین ولی دستش از توی سرش رد شد. حالا نسرین و سمیه داشتن با هم قاه قاه میخندیدن. دست سمیه هم روی رون نسرین بود. لادن چند بار دیگه سعی کرد تا جفتشونو بزنه ولی هیچی نشد، فایده ای نداشت. "خلاصه من به یه علتی اینجا هستم. امیدوارم مثل توی این فیلم هالیوودی ها باشه که روحهایی که کارهای انجام نشده دارن توی این دنیا میمونن تا انجامش بدن. اونوقت میاد زندگی جفتتون و جهنم میکنم آشغالا."
با عصبانیت از رستوران زد بیرون. دیگه نمیدونست چی کار کنه. شروع کرد به قدم زدن توی خیابونهایی که اصلاً براش آشنا نبودن. هر از گاهی کسی ازش رد میشد ولی حوصلۀ جاخالی دادن نداشت. همینطوری به راهش ادامه داد. نمیدونست ساعت چنده. "انگار برای یه آدم مرده اهمیتی هم داره که ساعت چنده." توی فکر و خیال خودش بود که نوری از آسمون به سمت زمین اومد. از نزدیک که نگاه کرد دید یه راپلۀ قدیمی هست. "پس بلاخره یادشون افتاد که باید با این روح بنده یه کاری بکنن. ولی عجیبه که یه راپلۀ قدیمی انداخت پایین. یعنی خدا بهترین از این نمیتونست درست کنه؟" شروع کرد از پله ها رفتن بالا، میخواست بدونه آخر و عاقبتش چی میشه...